|
با چشاي بي تفاوت روبروي من ميشيني ميگي هرچي بود تموم شد نميخواي منو ببيني روزاي خوبمون انگار همه از ياد تو رفته روبروت گريه نکردن نميدوني که چه سخته تو که جاي من نبودي وقتي خنده هاتو ديدم وقتي آخرين کلامو از صداي تو شنيدم نه تو اوني که ميگفتي من برات يه عشق تازم فکرشم نکرده بودم اينجوري به تو ميبازم
خسته ام ازبعضی آدمهاکه نشسته روی نیمکت قلم به دست می نویسم شاید نوشتن کمکی برای من باشه با کلمات یا جملات خط خطی کاغذباعث بشه توی پس کوچه ها لغات گم بشه و راه بر گشت به کلبه غصه را پیدا نکنم.گاهی گم شدن خوبه یا گم بشه یا فراموش گاهی هم فراموشی هم خوبه تا فراموش کنم فراموشی ها را .گاهی هم سکوت خوبه تا ساکت بشیم و هیچ حرفی نزنیم .گاهی بی خبری خوبه تا بی خبر باشیم از راه های فریب دیگران گاهی هم دور شدن هم خوبه تا دوربشیم از دوری هااین روزگار.گاهی خوبه ادم با خودش حرف بزنه تا آروم کنه دلی را که آزارش می ده این تنهایی.هنوز روی نیمکت نشسته ام گم شده ام تو غصه ها مرا پیدا نمی کنه .ساکت همیشه فرا موش کردن یا ندیدن و گم کردن نیست.چیزی برای همیشه به یاد آوردن یا دیدن یا پیدا کردن هست .پس باید بگردیم دلی را که گم کردیم تا آن را پیدا کنیم. وادار به نوشتن می کندتا بنویسم از دردی که گلویم را می فشارد این اشکهایم مرا گرفته است بر من چه می گذرد.کاش می دانستی این روزها.نکرد روزها یی برای لحظه ایی مرا رها.وسوزی درسینه می گذشت روزهایی که هر لحظه اش با غریبی وبی تابی من گرفته بودم توان حرف زدن رااز دل تنهای من نمی داد.
دیدگــــانم بار دیگر بســته است قلب سردم باز امشب خسته است
ای شقایق باز یادت میکنم با نگاهــایم صدایـت میکنم اشک های بیشــمارم میروند گریه هایم بوی باران میدهند
باز امشب مثل سرما مانده ام در میان غربتـــی جا مانده ام
گریـه ها آیا امانم میدهند مهربانی ها پناهم میدهند
آرزو هـــایم هـــمه بر باد رفــت روی قلبم حسرت سردی نشست بوی پاییز و خزان سر شار شد کوچه های قلبم امشـــب تار شد ناله هایم را برایــت گفتـه ام در میـان درد هایم خفتــه ام راز این شب های تارم را بگو رمز ســـنــگیـنی بارم را بــگو
دیده ام شب را که بی رحمانه ماند بر دلــم لالایی مســــتانه خوانـــــد صبر، مثل قاصدک پرواز کرد پشت چشمانم دوباره ســوز درد امتـــداد آسمــــــان ، آبی نمـــــــــاند عشق، قلبم را چه بی رحمانه راند من جنون سایه ها را دیده ام گریه هایم را به دریا میدهــم
باز دیـــوانه تر از دیــــوانه ام در سکوت لحظه ها ویرانه ام با نوای زخـم عادت میـــکنم باز امشب هم صدایت میکنم یا بیا، یا یادت از یـــــــادم ببر یا دعا کن دل نباشد در به در...
قلمم را ميان دلتنگي هايم گم كرده ام مي دانم خسته است از نوشتن درد هايم قلمم بيمار است دلش زير فشار واژه ها شكسته و مي نالداز زخم هايي كه تازيانه حقيقت بر تنش حك كرده هنوز زمزمه هايش را به ياد دارم زماني كه ازعشق مي خواند و قلب خطوط مي لرزيدقلمم غربت كوير را مي شناخت و براي چشمان تشنه اش اشك مي ريخت دلهره غروب را مي فهميدو فرياد انتظار پنجره را مي شنيدديشب اخرين كلام را بر سكوت شب ترسيم كردو بي صدا تر از هميشه غصه هايش را در گوش باد زمزمه كرد
دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد دلم براي کسي تنگ است که چشمانم،چشمانش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه من است دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است دلم براي کسي تنگ است که راهنماي زندگيست دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند ودلم تنگ است برای .....
بودم به کارگاه جوانی دوران روزهای جوانی مرا گذشت در عشق های دلکش و شیرین یا عشق های تلخ کز آنم نبود کام. فل جمله گشت دور جوانی مرا تمام. آمد مرا گذار به پیری اکنون که رنگ پیری بر سر کشیده ام فکری است باز در سرم از عشق های تلخ لیک او نه نام داند از من نه من از او فرق است در میانه که در غره یا به سلخ
ــ ارسطو : طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود. ــ فردوسي : بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ وسپاه . ــ سهراب سپهري : مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سیب بچینم ــ پاريس هيلتون : خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده
بـــى هــــــواى دوست، اى جان دلم، جــانى ندارم دردمنـــدم، عــــاشقم بى دوست، درمانى ندارم آتشـــــى از عشق در جانم فكندى، خـــوش فكندى مـــن كــــه جـــــز عشق تو آغازى و پايانى ندارم عشـــق آوردم در ايـــن ميخـــــانه بـــا مشتى قلندر پـــــرگشـــــايم سوى سامانى كه سامانى ندارم عالـــم عشق است، هـــــر جا بنگرى از پست و بالا ســـــايه عشقــــم كــــه خود پيدا و پنهانى ندارم هر چه گويد عشق گويد، هر چه سازد عشق سازد من چه گويم، من چه سازم، من كه فرمانى ندارم غمــــزه كـردى، هر چه غير از عشق را بنيان فكندى غمــــزه كن بــــر من كه غير از عشق بنيانى ندارم ســر نهم در كــوى عشقت، جان دهم در راه عشقت من چه مىگويم كه جز عشقت سر و جانى ندارم عاشقــــم، جز عشق تو، در دست من چيزى نباشد عـــــاشقم، جــــز عشق تــو بر عشق برهانى ندارم
چون مهتاب خیال پرورحس کردم که قلبم تندتر می زند و چشمانم اگرچه تشنه دو چشم افسونگر اوست ولی طاقت نگاه او را ندارداحساس عجیبی بودشرمندگی و احتیاج در هم آمیخته بودند،ناگهان شجاعت و شهامت گوئی سوخت و خاکسترش هم باافسون او بر باد رفتبارها پنهانی در چشمانش نگریستم،اما هنوز نمی دانم که در نگاه او چه رازی نهفته است و شایدتاآخرین لحظه عمرخود به راز چشمهای او پی نبرم یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت *ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــ* *ــــــ*
پرسید چقدر مرا دوست داری؟ سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ... گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ... عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند . به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * . به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ... به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * . به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . . به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران * دوستت دارم * . به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم . به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * . به عشق دیدنت بی قرارم . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم . به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی * دوستت دارم * . . . من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * . لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است . آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ... به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * . من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ... به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی . به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ... ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها * دوستت دارم * . پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟ این بار او سکوت کرد . و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ... اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ... و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست
|
About![]()
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
مهدي قاسمي |