تبليغاتX
"دل شکسته "





















"دل شکسته "

دل شکستن هنر نمی باشد

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند

دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد

دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد

دلم براي کسي تنگ است که چشمانم،چشمانش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده

دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است

دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه من است

دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است

دلم براي کسي تنگ است که راهنماي زندگيست

 دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

ودلم تنگ است برای .....

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت12:11توسط بی غم | |

بودم به کارگاه جوانی

دوران روزهای جوانی مرا گذشت

در عشق های دلکش و شیرین

یا عشق های تلخ کز آنم نبود کام.

فل جمله گشت دور جوانی مرا تمام.

آمد مرا گذار به پیری

اکنون که رنگ پیری بر سر کشیده ام

فکری است باز در سرم از عشق های تلخ

لیک او نه نام داند از من نه من از او

فرق است در میانه که در غره یا به سلخ

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت21:52توسط بی غم | |

 

ــ ارسطو : طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.

ــ مارکس : مرغ بايد از خيابان رد ميشد . اين از نظر تاريخي اجتناب ناپذير بود .

ــ رياضيدان : مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟

ــ نيچه: چرا که نه؟

ــ داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است


ــ همينگوي: براي مردن . در زيرباران

ــ اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبي است .

ــ سيمون دوبوار : مرغ نماد زن وهويت پايمال شدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش
بيهوده او در فرار از سنتها و ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد.

ــصادق هدايت : از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بودغافل از اينکه آن طرف هم مثل
همین طرف است بلکه بدتر

ــ روانشناس : آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟

ــ نيل آرمسترانگ : يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها .

ــ حافظ : عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران برتو نخواهند نوشت .

ــ فردوسي : بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ وسپاه .

ــ سهراب سپهري : مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سیب بچینم
ــ طرفدار داستانهاي علمي تخيلي: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد . مرغ خيابان وتمام جهان
هستي را متر وسانتيمتر به عقب راند

ــ سعدي : و مرغي را شنيدم که درآن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود وی راگفتم :ازچه روی تعجیل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کن


ــ احمد شاملو: و من مرغ را، درگوشه هاي ذهن خويش، ميجويم .من، ميمانم. و مرغ، ميرود،به آن سوي خيابان . و من، تهي هستم، از گلايه هاي دردمند سرخ

ــ رنه دکارت : از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟

ــ لات محل: به گور پدرش ميخنده هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده . آي نفسکش

ــ پدرخوانده : جاي دوري نميتواند برود .

ــ فروغ فرخزاد : از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد .

ــ ماکياولي : مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد.. دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف،
هر نوع انگيزه را توجيه ميکند .

ــ هيتلر: اگر اراده ی ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد ! فولاد آلماني از خيابان
 رد خواهد شد

ــ فردوسي پور : چه ميـــــــــکــنه اين مرغه!

ــ پاريس هيلتون : خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت15:6توسط بی غم | |

 بـــى هــــــواى دوست، اى جان دلم، جــانى ندارم 

             دردمنـــدم، عــــاشقم بى دوست، درمانى ندارم

آتشـــــى از عشق در جانم فكندى، خـــوش فكندى     

          مـــن كــــه جـــــز عشق تو آغازى و پايانى ندارم

عشـــق آوردم در ايـــن ميخـــــانه بـــا مشتى قلندر   

             پـــــرگشـــــايم سوى سامانى كه سامانى ندارم

عالـــم عشق است، هـــــر جا بنگرى از پست و بالا     

         ســـــايه عشقــــم كــــه خود پيدا و پنهانى ندارم

هر چه گويد عشق گويد، هر چه سازد عشق سازد  

             من چه گويم، من چه سازم، من كه فرمانى ندارم

غمــــزه كـردى، هر چه غير از عشق را بنيان فكندى    

             غمــــزه كن بــــر من كه غير از عشق بنيانى ندارم

ســر نهم در كــوى عشقت، جان دهم در راه عشقت    

         من چه مى‏گويم كه جز عشقت سر و جانى ندارم

عاشقــــم، جز عشق تو، در دست من چيزى نباشد    

           عـــــاشقم، جــــز عشق تــو بر عشق برهانى ندارم

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت14:13توسط بی غم | |

چون مهتاب خیال پرورحس کردم که قلبم تندتر می زند و چشمانم

 اگرچه تشنه دو چشم افسونگر اوست ولی طاقت نگاه او را

 ندارداحساس عجیبی بودشرمندگی و احتیاج در هم آمیخته

 بودند،ناگهان شجاعت و شهامت گوئی سوخت و خاکسترش هم

 باافسون او بر باد رفتبارها پنهانی در چشمانش نگریستم،اما هنوز

 نمی دانم که در نگاه او چه رازی نهفته است و شایدتاآخرین لحظه

 عمرخود به راز چشمهای او پی نبرم

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت13:12توسط بی غم | |

پرسید چقدر مرا دوست داری؟

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .

به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران *  دوستت دارم * . 

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم  .

به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .

به عشق دیدنت بی قرارم  . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .

به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی  * دوستت دارم * . . .

من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم

به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .

آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...

به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .

من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط  تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ...

به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .

به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی

به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ...

ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها  * دوستت دارم *  . 

پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟

این بار او سکوت کرد .

و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ...

اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ...

و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت10:19توسط بی غم | |

خانه ام ابری ست

یکسره روی زمین ابری ست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد میپیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما

ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود

راه خود را دارد اندر پیش.

(نیما)

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت21:20توسط بی غم | |

زمانی که دست زندگی سنگین و شب بی ترانه اسـت

 هنگام عشق و اعتماد است و دست زندگی چه سبک

 می شـود و شـب چـه پـر ترانـه ، آنگـاه کـه بـه همه

 عشق می ورزیـم و اعتمـاد داریـم . آنـگاه هـمه چیز

 سـبک تـر میـشود و ترانـه ها از میـان تاریـکـی بـر

 میخیزند .

 

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت15:38توسط بی غم | |

آرامتر از خواب درختان

امشب که سقف بی ستاره اتاقم برسرم سنگینی می کند مانده ام که ازچه بنویسم؟

ازآنهایی که دیروزبا من بودند اما امروزرفته اندیا از توکه همیشه حرفهای  مرا

میخوانی؟

ازچه بنویسم؟ازآسمانی که درحال عبوراست یاازدلی که سوت وکوراست؟ از

زمین بنویسم یااززمان یاازیک نگاه مهربان؟ازخاطراتی که با تو در زیر باران

خیس شد یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟

ازچه بنویسم؟ازنامه ای که هرگزبه سویت نفرستادم یاازترانه ای که هرگز

برایت نخواندم؟ازچتری که هرگززیرآن نایستادیم یاازبدرودی که هرگزآنرا

به زبان نیاوردیم؟

من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشدباهم درآن قدم بزنیم.من دلبسته درختی

هستم که هرگزفرصت  نشداسممان راروی آن حک کنیم.من منتظرپنجره ای

هستم که عطر تو را دوباره به من نشان بدهد.

ای عشق ناگزیر! اگرقرارباشدبنویسم بایددرهمه سطرهای دفترم حضورداشته

 باشی.نفسهای تو میتواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند....

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت14:16توسط بی غم | |

خداوندا:

تقدیرم را زیبا بنویس ؛

کمکم کن آنچه را که تو زود می خواهی من دیر

نخواهم،

و آنچه تو دیر می خواهی ، زود نخواهم

وقتی چشم امیدتان به خدا باشد

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که راست نباشد.

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که پیش نیاید.

و هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که دیر نماید.

اي آسمان زيبا امشب دلم گرفته
                           از هاي و هوي دنيا امشب دلم گرفته
                                               يک سينه غرق مستي دارد هواي باران
از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته
                     امشب خيال دارم تا صبح گريه کردن
                                                   شرمنده‌ام خدايا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر ديدگان تشنه
                        بايد شود هويدا امشب دلم گرفته
                                                      ساقي عجب صفايي دارد پياله تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
                       گفتي خيال بس کن فرمايشت متين است
                                                    فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

به قلبت بياموز هميشه عاشق باشد؛ ولي عاشق هر کسي نباشد...

به چشمانت بياموز هر کسي ارزش ديدن ندارد...

به چشمانت بياموز که به چشم به راه بودن عادت نکند...

به چشمانت بياموز که به در خيره نماند...

: به چشمانت بياموز که براي هر کسي بيخواب نماند...

 به زبانت بياموز که هر اسمي ارزش جاري شدن ندارد...

راستگو آنکه گفت: براي تو زنده‌ام...

آن کس که گفت بهر تو مُردم، دروغ گفت...

 سعي کن بخاطر کسي که دوستش داري غرورتو از دست بدي.....

ولي مواظب باش بخاطر غرورت کسي رو که دوستش داري از دست ندي......

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت21:24توسط بی غم | |